صد سال تنهایی
به عزت . عظمت . بزرگی و بالانشینی ام بر عرش سوگند که هرکس به غیر از من امید بندد آرزویش را ناکام می سازم . لباس مذلت و خواری نزد مردم را بر او پوشانده او را از درگاهم دور می سازم . آیا در سختی ها به غیر من امید بسته حال آنکه سختی ها در دست قدرت من قرار دارد ؟ آیا به غیر از من دل بسته است و بر در دیگران می کوبد و بدانها می اندیشد در حالی که کلید درهای بسته در اختیار من است و در من برای کسی که مرا فرا بخواند گشوده است ؟ کیست که در ناهمواری ها به من امید بست و نا امیدش کردم ؟ کیست که در امور مهم به من امید داشت و ناکامش ساختم ؟ آرزوهای بندگانم را نزد خویش نگاهداشته ام ولی آنها گویا از نگاهبانی من خوشنود نیستند آسمان هایم را پرکرده ام از کسانی که ازتسبیح و تنزیه ی من خسته نمی شوند و به آنها فرمان داده ام تا درها را میان من و بندگانم نبندند . ولی انگار آنها (بندگانم) به گفته هایم اطمینان ندارند. آیا کسی که به او دشواری رسیده است نمی داند که هیچکس جز من یا بدون اجازه ی من نمی تواند آن دشواری را برطرف سازد ؟ چه شده است که او را غافل از خود می بینم ؟ من از روی سخاوت آنچه را که از من نخواسته بود به او دادم . سپس آن را از او گرفتم ولی برگرداندن آن را از من نمی خواهد و از دیگران درخواست می کند . او دیده است که من پیش از آنکه کسی درخواست کند نعمت می دهم . آیا می شود مورد درخواست قرار گیرم ولی به درخواست کننده پاسخ ندهم؟ آیا من بخل می ورزم که بنده ام مرا بخیل می شمارد ؟ آیا جود و کرم از من نیست ؟ آیا عفو و رحمت در دستان من نیست ؟ آیا من مرکز آرزوها نیستم ؟ چه کسی جز من می تواند آرزوها را ناکام کند ؟ آیا آرزومندان از این که به کسی جز من امید بندند نمی ترسند ؟ اگر اهل آسمان ها و اهل زمین همگی آرزو کنند و من به هرکدام از آنها به اندازه ی آرزوی همه ببخشم از دارایی من ذره ای کم نخواهد شد . چگونه به مملکتی که من سرپرست آن هستم کاستی و نقص میتواند راه پیدا کند ؟ چه بیچاره اند کسانی که از رحمت من نا امید هستند و چه بیچاره اند کسانی که فرمان مرا به جا نمی آورند و از من بر حذر نیستند ! دلم گرفته ... به اندازه ی تمام لحظه های تنها بودن به اندازه ی عمق تمنای رها شدن و به اندازه ی وسعت معنای زنده بودن دلم تنگ است ... برای روزهایی که نمی آیند برای پرندگانی که نمی خوانند و برای خنده هایی که گریزانند دلم پریشان است ... به خاطر درهای بسته به خاطر یک راز مبهم سربسته و به خاطر اشتیاقی که به گل نشسته بغضی است که راه چاره را گم کرده و چشم هایی که نیاز باریدن را به سرحد اوج رسانده و انتظار آمدنی که مرا ذره ذره به نابودی کشانده ولی هنوز هم دلم گرم است ... به وجود مهربان وجودی که تکیه گاه من و توست به وجود سراسر جودی که پشت وپناه من و نوست هنوز هم قلبم می تپد ... به عشق یک لحظه نگاهی که تمام دنیای من و توست به امید لطف و شفاعت او که جبران گناه من و توست ... ...باران... آقا به حق زهرا (س) منو ببخش . هزار دفعه عهد بستم و هزار دفعه شکستم . فقط امیدم به شماست . امیدم رو نا امید نکن . آقا جان میگن اگه شما رو کنار نام مادرتون صدا کنیم حتما جواب می دید . پس یابن الزهرا ازم رو بر نگردون . خسته شدم از زندگی کاش می شد نه زندگی کرد نه مرد کاش جز زنده بودن و نبودن ثالثی هم بود مانده از عدم رانده از وجود می خوام تنها باشم نمی خوام تنها باشم می خوام باشم نمی خوام باشم می دونم چی می خوام نمی دونم چی می خوام چقدر تلخه به اینجا رسیدن به بودن و نبودن به این همه تناقض ... خسته شدم رهایم کنید .......................................................... مرا به حال خود واگذارید ............................................... من و تنهایی ام را با هم تنها بگذارید و بروید ............................. اینجا هوا قدر نگاهت سرد سرد است دیوارهای قلب من از خشت درد است اینجا کسی دنبال عشق و عاشقی نیست هرکس که دل سنگین تر از ما هست مرد است اینجا به مردم رنگ شادی پشت کرده رنگ آسمان شهر ما همواره زرد است اینجا غریبی جزئی از این زندگانی است این زندگانی هم خودش از خویش طرد است و او مثل همه ی آزپیشگان آن دیار اهلیت وجود داشت. هویتی مجهول در اهرمن لاخی که صیحه ی پرغریو ضجر هوایش را بلعیده بود. از جنس آنها نبود ولی مجبور به بودن . تمام راه ها سر از ژرفنای مهیبی درمی آوردند که در پوچی محو می شد . هراس امانش را بریده بود . کابوس فزونبار این قفس وجودش را می فشرد . آسمان آن دیار آبگون که نه قیرگون می نمود . اما باور او فرای این پریشان روزگار چون سراب بود . در حسرت رهایی در حاشیه های ملتهب باور پرسه می زد . تقدیر او چیز دیگری بود چون وجودش خواهان جایی دگر بود . طنین فریادش حصار آفاق را شکست . به ناگاه چشمانش را گشود . آری ! گم کرده ی خویش را بر فراز آن چرخ آبنوس یافت . پر گشود و در آن صولت اهورایی آتشین نفس رهایی یافت ... باران میدانم برآنی که کار به پایان بری شاید دیریاب باشد و دشوار گاه تردید که به این همه میارزد ... اما به تو ایمان دارم و ندارم هیچ تردیدی که پیروز خواهی شد اگر بکوشی همانگونه که دیگری نمیتواند بگوید که چگونه احساسی نسبت به غروب زیبای خورشید داشتهباشی به همانگونه دیگری نمیتواند بگوید چگونه زندگی کنی تو آن هنرمندی هستی که باید با دستهای خود تندیس تجربه را تراش دهی .
.jpg)



| Design By : Night Skin |




