+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 14:25 توسط باران
|
زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی است
می توان بر درخت تهی از بار زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
بیزار از این فاصله هاست.
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 14:11 توسط باران
|

خدا تنهاست و من در خلوت تنهاییم با یاد او از عشق لبریزم *
نگاه شوق من با یاد او هر لحظه نورانی است *
سکوت قفل دل بر سینه سنگین است *
و بر ذکر لبانم نام او جاری است *
شب تنهاییم روز است با نامش *
دلم مثل کبوتر می پرد هر لحظه بر بامش *
دو دست التجا سوی خدا وقت دعا دارم *
و در محراب حق دست دعاهایم صدای سرخ تکبیر است *
خدا تنهاست و من در خلوت تنهاییم وجودم سربسر از عشق سرشار است *
جهان زیباست در چشمم و من وقت سحر تنهای تنهایم *
کنار خلوت تنهایی اش هر شب . *
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 13:50 توسط باران
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 13:30 توسط باران
|
اگر تو بازنگردی
نهال های جوان اسیر گلدان را کدام دست نوازشگر آب خواهد داد ؟
چه کسی به جای تو آن پرده های توری را به پشت پنجره پیچ و تاب خواهد داد ؟
اگر تو بازنگردی
امید آمدنت را به گور خواهم برد
و کس نمی داند که در فراق تو دیگر
چگونه خواهم زیست ؟
چگونه خواهم مرد ؟
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 0:17 توسط باران
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 23:57 توسط باران
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 23:48 توسط باران
|
زندگی سرای حیرت است 
خوش باش 
دیگران را سهیم کن 
رویش را به تجربه بنشین 
زندگی همان چیزی است که تو خود آن را بنا می نهی . 
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 23:39 توسط باران
|

ما مردمان اتفاقی بودیم در عصر قصه ها
وگفت وگوی ماچون نغمه ای درگذرپاییزازشاخه زبان گنجشک.
مرگ من از فراسوی میدان می آید
مستانه
شوخ
در فلس مستعار آزادی
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 23:33 توسط باران
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 20:3 توسط باران
|
او مرا نمی خواهد
هنوز هم چشم به راه پرسه ی نگاهش هستم
او مرا نمی بیند
دلم تنگ است برای حرفی که هیچ وقت از او نشنیدم
و می دانم
خوب هم می دانم هیچ وقت نخواهم شنید
ساعت ها در رویا با او حرف می زنم
چرایی انکارش را از او می پرسم
و او فقط نگاهم می کند
سکوتش فریاد مهیبی است
* نمی خواهم باور کنم دوستم ندارد *

+
نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 19:32 توسط باران
|
هیچ چیز تقصیر خدا نیست
بدبختی تو تقصیر خدا نیست
تنهایی تو تقصیر خدا نیست
خدا تو را کامل و پاک آفرید
همه ی این کاستی ها از قصور شخص توست .
هیچ چیز تقصیر خدا نیست.
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 23:19 توسط باران
|
سه ـ چهار دقیقه سکوت به احترام ورود اولین دلتنگی ...
می دانم سهمی از روز آمدنت نخواهم داشت.دیشب جای آخرین نگاهت را در انتهای چشمانم به
خاک سپردم که برای تقدیری اینچنین زخمی یک علامت سؤال جواب تمام بودن ها بود .
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 2:19 توسط باران
|
خسته تر از همیشه سر بر بالین زمان می گذارم و به تماشای ابدیت می روم
به تماشای روزهای بی امید
به تماشای امروز بی فردا و فردای بی معنا
به تماشای لحظه های خالی از باور می روم . انگار در آن سوی لحظه ها عالمی نهفته است
صدایی خفته . لبخندی خشکیده . نگاهی مأنوس
فریادی پنهان و دلهایی غرق در التهاب
ما در لباس کدامین نقش درآمده ایم ؟
در نقش کدامین دروغ بازی می کنیم ؟
به ساز کدامین آهنگ می رقصیم یا از شدت کدامین درد گریان ؟
در غم کدامین عشق می سوزیم و برای کدامین هوس می جنگیم ؟
ما به حرمت کدامین سکوت آزادیم یا به جرم کدامین نیاز گرفتار ؟
ما کدام صفحه ی تقدیر را ورق می زنیم ؟
ما کجای خواب این زمانه ایم ؟ ...
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 2:9 توسط باران
|

گیرم که در باورتان به خاک نشستم و ساقه های جوانم از ضربه ی تبرهایتان زخم دار است
با ریشه چه می کنید ؟
گیرم که بر سر این باغ ها نشسته در کمین پرنده اید
پرواز را علامت ممنوع می زنید
با جوجه های نشسته در آشیان چه می کنید ؟
گیرم که می برید
گیرم که می کشید
گیرم که می زنید
با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید ؟
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 1:40 توسط باران
|

هنوزم روزی که خاک اومد و گفت من میخوام آدم بشم خوب یادمه
نه بهش نگفتم و همین بله افتتاح ماجرای آدمه
خاک و گل کردم و از این گل پاک طرح قوم بشر آفریده شد
تا که جون بگیره جاودانه شد روح من به پیکرش دمیده شد
پا گرفت و قد کشید و سیب و چید حرمت حکم منو نگه نداشت
واسه اولین دفعه تو کهکشون آدمیزاد پا رو حرف من گذاشت
شیطون و دوزخی کردیم واسه چی ؟ واسه اینکه تو رو دست کم گرفت
اما حالا می بینم که با غرور همه ی بخشش و هاشور می زنید
سنگ و چوب و روی دست گرفتید و اینجوری فکر شکستن می کنید
همتون تو لاک شب قایم شدید چشماتون روزای روشن و ندید
کفتر سپید ایمان و عمل بی خبر از روی بومتون پرید
نفستون خدای تازتون شده هر چی فرمون بده فرمون می برید
گفتن من اثری نمی کنه وقتی که همه با همدیگه کرید
خلاصه اگر می دونستم یه روز اینجوری منو فراموش می کنید
می رید و تو سرزمین خود من حرف بنده ی منو گوش می کنید
به فرشته هام قسم از اولش تو جواب خاک می گفتم نمی شه
کسی که از دوتا سیب نمی گذره واسه من هیچ موقع آدم نمی شه
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 18:50 توسط باران
|
و او مثل همه ی آزپیشگان آن دیار اهلیت وجود داشت
هویتی مجهول در اهرمن لاخی که صیحه ی پرغریو ضجر هوایش را بلعیده بود
از جنس آنها نبود ولی مجبور به بودن
تمام راه ها سر از ژرفنای مهیبی درمی آوردند که در پوچی محو می شد
هراس امانش را بریده بود. به ناگاه چشمانش را گشود برخاست
گم کرده ی خویش را یافت. حصار آفاق را شکست پرگشود
و در آن صولت اهورایی آتشین نفس رهایی یافت .
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 18:19 توسط باران
|

گوش کن ! هی با توام
از جان زندگی چه می خواهی ؟ در پی چه هستی ؟
زندگی همین است
راهت را برگزین . ثانیه ها با سرعت نور در عبورند بشتاب
فقط یک روز فرصت باقیست . فردا خواهی مرد
کوله باری از گناه به سنگینی عالم بر سفتت می کشانی
چشمانت را بگشا
مرگ در انتظار بیداری تو نمی نشیند .
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 17:44 توسط باران
|

کدام آسیا به نوبت گشت که بی نوبت گشتی و رفتی ؟
در آن غروب با گردابی از آتش از شب
که می شکفت و مرا می برد
کتاب نقره ی چشمت شروع دریا بود .
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 17:29 توسط باران
|
تا زمان هست پرواز را بیاموز تا در بیکران ابدیت حیران نگردی
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 17:22 توسط باران
|