
دیروز رفتم طرف تنگ ماهی . دیدم ماهیه افتاده روی زمین . همینطوری موندم که
این ماهی چطوری از ظرف پریده بیرون از روی میز افتاده رو زمین
بعد به این
فکر افتادم که ممکنه ماهیا هم از زندگی خسته بشن و بخوان خودکشی کنن ؟
راستي مي دونستيد كه حافظه ي اين ماهي قرمزها ۳ ثانيه بيشتر نيست ؟
به خاطر همينه كه دايم در حال حركتند و هز لحظه تغيير مسير ميدن .
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 13:48 توسط باران
|

دیروز کلاس بودم . صحبت این شد که دوشنبه تعطیله . شهادت حضرت فاطمه است . بعد یکی از خانوما دراومد گفت که :
" وای چیه همش شهادت شهادت شهادت " ! 
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 12:48 توسط باران
|
ای کاش دراین دنیا فریادهارا شنوایی بود
یـا به وقت صبح رهگــذری را آشنایی بود
ای کاش هرچه برای هم شعر می گفتیم 
گنـجیـنه ای چون قـلب را جـایگـاهی بود 
ای کـاش آنچه به نـام راز می گفتیم
همیشه پنهان در این قلب های سیمانی بود
ای کــاش ادعـا را در عمـل یــاری بود 
یا که بــرای گنجشکان راه فــراری بود 
ای کاش در این دوران درک این مطلب آسان بود 
که چلچله ها را شقایق ها را پایانی بود
ای کاش برای این ای کاش ها همیشه راه چاری بود 
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 15:51 توسط باران
|
من رو بخشید
یعنی واقعا بزرگواری خودش رو نشون داد که بی شعوری من رو بخشید .
ولی می دونم رابطمون هیچ وقت مثل قبل نمی شه.تا صبح بیدار می موندیم از همه چیز با
هم حرف می زدیم. با هم درد دل می کردیم . آخه مگه آدم چند نفر رو تو عمرش می تونه
اینطوری دوست داشته باشه .جوری باهاش راحت باشه که تمام درداشو احساساتشو
باهاش در میون بذاره و اون هم بتونه بهتر از هر کس دیگه ای درکش کنه . راهنماییش کنه
بهش امید بده ...
چقدر راحت به سرعت یه بشکن زدن میشه همه چی رو خراب کرد . آخه خدا ! عقلم کجا
رفته بود ... مرام و معرفتم کجا رفته بود ... به خود خدا سخت ترین لحظه ی زندگی یه آدم
وقتی می تونه باشه که کسی که دوسش داری قد چشمات بهش اعتماد داری ... بهت نارو
بزنه . چشماشو ببنده و پا بذاره رو همه ی لحظه های با هم بودنتون. و من این کارو کردم .
هر کجا محرم شدی دست از خیانت بازدار ای بسا محرم که با یک نقطه مجرم می شود
به امید موفقیت 
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 21:1 توسط باران
|
نمي دونم چي شد كه اين كارو كردم.به خدا همون موقع پشيمون شدم.خودت مي دوني كه.
آره مي دونم بعضي اشتباها رو هيچ وقت نمي شه جبران كرد .
تو فقط منو نداشتي ولي خودت خوب مي دوني كه من فقط تو رو داشتم .
خريت كردم . منو ببخش. دوست ندارم رابطمون اينطوري بمونه .
مي دونم حرفي كه مي خوام بزنم خيلي مسخرست خيلي احمقانست اگه بپذيري .
ولي تورو به اوني كه مي پرستي به لطف خودت به بزرگي خودت نديد بگير
فراموش كن . منو همون مريمي بدون كه قبلا بودم .
چي دارم ميگم معلومه كه نمي شه .
نمي دونم چي بايد بگم ... 
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 23:48 توسط باران
|

کسی پرسید تعداد سنگی که در اهرام مصر به کار رفته چقدر است ؟ گفتم حاصل محاسبه ای که به عمل آمده این بوده است که اگر هر دو دقیقه یک سنگ کار گذاشته شده باشد و هر روز هشت ساعت کار انجام گرفته باشد بیش از بیست و پنج سال ساختن اهرام به طول انجامیده است . حالا شما هم می توانید پیدا کنید پرتقال فروش را !
تعجب نکنید. داستان پرتقال فروش لطیفه ی قشنگی است که یکی از نازک اندیشان ظریف گوی معاصر که متاسفانه اسمش را فراموش کردم ساخته و آن این است : معلمی سر کلاس درس ریاضی مسئله ای طرح کرد و گفت تا بچه ها بنویسند : میوه فروشی ۱۵۰ عدد پرتقال خرید ( آن روزها پرتقال را خصوصا در تهران دانه ای می فروختند ) دانه ای ۲ ریال و فروخت دانه ای ۳ ریال و ۱۵۰ ریال سود برد . معلوم کنید ... دید خودش همه را گفته است و چیزی نمانده که دانش آموزان پیدا کنند . گفت پیدا کنید پرتقال فروش را .
این متن رو تو یک کتاب دیدم جالب بود . نوشتم شما هم بخونید .
یا زهرا
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 2:3 توسط باران
|
برای یک دوست . نمی دانم می فهمد با او هستم یا نه
مریم هستم با دو چشم پر ابر و بارانی
مریم هستم با کوله باری از پشیمانی
مرا ببخش ! 
می دانم که می دانی منم نه آن مریم مقدس و پاک
خواهشم را بپذیر 
کرده ام را به دل نگیر 
می دانی که می دانم مرا دیگر همراز و هم صحبت خود نمی خواهی .
می دانم که می دانی پشیمانم .
مرا ببخش !
کاری که نباید می کردم کردم . و پشیمانم . مرا ببخش... ! 
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 15:14 توسط باران
|
سلام بر بی بی دو عالم
فاطمه زهرا ( س )
درود بر مولای بی پناهان
آقا علی ( ع )
شهادت سرور زنان عالم حضرت فاطمه را به همه ی دوست داران حضرتش تسلیت می گویم .
به امید آن روز که سرورمان ما را شفاعت کند .
یا زهرا 
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 13:0 توسط باران
|

هر غروب آنگاه کاین عالم فروز پر فروغ
در پس کهسار مغرب چهره پنهان می کند
کورسویی از امید اندر دلم سر می زند
تا سحرگه صحبت از فردا شود دنیا گلستان می کند
راست می دانم نمی گوید ولی با این دروغ
راست خواهی رنج ها را بر من آسان می کند
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 0:12 توسط باران
|
سال های بعد از ۱۳۳۰ دوران سیاه خاصی بود که حتی شخصیت کثیفی به نام موسی چمبه در راس حکومتی بود . این شعر فریدون مشیری زبان آن روزگار است :
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم ـ صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی ـ
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید ... آدمیت مرد .
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند ... آدمیت مرده بود .
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت...
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت .
ای دریغ ! آدمیت برنگشت .
قرن ما روزگار مرگ انسانیت است. سینه ی دنیا ز خوبی ها تهیست.
صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهیست .
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست .
قرن موسی چمبه هاست .
+
نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 19:46 توسط باران
|
اگر به شما پیشنهاد شود که چیزی بگویید یا جمله و عبارتی بنویسید
که برای هر کلمه ی آن یک سکه ی طلا دریافت کنید چه می گویید ؟ و
یا چه می نویسید ؟ چه بر صفحه ی کاغذ می گذارید که ارزش آن جایزه
را داشته باشد ؟ آیا تا کنون به این اندیشیده اید ؟
+
نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 22:59 توسط باران
|
شادروان دکتر شریعتی می فرماید : در کلاسی به عنوان شاگرد کنفرانسی تهیه کرده . نظرات جامعه شناسان را در باره ی موضوع خاص طبقه ی اجتماعی جمع آوری و نقل می کردم . از جمله به نظریه ای چند از استاد ( گورویچ ) که در علم جامعه شناسی یکی از شخصیت های بزرگ جهانی بود استناد کردم . پس از پایان کنفرانس استاد پرسید : این نظریه هایی که به این عبارات و این معانی نقل کردی از کیست ؟من متعجبانه گفتم : از خودتان استاد !. گفت : نه مال من نیست . من با شعف موفقیت آمیزی گفتم : من آنها را از صفحات کتاب خودتان به این شماره ها یادداشت کرده ام و پیش خود خیال کردم چون پیر شده آنها را فراموش کرده. باز پرسید از چه سالی است ؟ گفتم : سال ۴۷ـ ۴۸ . گفت : حالا ما در چه سالی هستیم ؟ گفتم : ۶۰ ـ۶۱ . گفت : ما در سال ۶۰ ـ۶۱ زندگی می کنیم و تو این حرف ها را هنوز به من نسبت می دهی ؟ باید بدانی که آنها نظرات من در آن سالها بوده و ما اکنون در این سالها هستیم . و من در این فاصله زنده بوده ام و زندگی کرده ام . اگر باز همان حرف های آن سالها را بزنم پس تا کنون عبث زنده بوده ام و زیادی و بیهوده عمر کرده ام .
+
نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 22:34 توسط باران
|

باز شب آمد تا ... دوباره روح سرگردان و سرد مرگ
دوباره تازیانه های بی رحم و بلورین تگرگ
دوباره ریزش ناگزیر و اجباری و قتل عام برگ
تکرار کنند قصه های تلخ و روزهای نا امیدی مرا
روح من دیگر مسخ هرچه نور هرچه شور و هرچه شعور
چه عذابی بود آن روز...
آن روز که برمی داشتند پنجره های دلم را
و بر جای آن می کشیدند دیوارهای ضخیم از آجرهای تردید و اضطراب
تا مبادا کلبه ی دلم را کلبه ی خالی از عشق و مملو ء از تنهاییم را
کورسوی نور امید روشن کند
دیگر ز امید نا امیدم . دیگر شسته اند معنا و مفهوم خورشید را از ذهن من.
در افکارم باران نیست . نور نیست . ترانه و سرود نیست .
بردند از من غرور را سرور را شعر و احساس و شعور را .
کشتند در من زندگی را عشق را بندگی را .
در سینه ام مدفون شده احساس ناکام اجساد بی نام .
باز حرف دل یک بی دل افسرده حال ... باز تنها شده ام .
+
نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 20:35 توسط باران
|
خب حالا یه کم بهتر شدم .می خوام یه چیزایی بگم طولانیه شاید خسته کننده باشه ولی تا آخر بخونش. یه کمی هم بهشون فکر کن.خلاصه سرسری نگذر :
آدم ! یک سوال : فکر می کنی تا کی زنده هستی ؟ که اینقدر بی پروا گناه می کنی . مگه اینایی که تو جوونی اجلشون رسیده یکی مثل خود تو نبودن ؟ تو از کجا می دونی یه ثانیه دیگه چه حالی داری ؟ یه جور مردن ها واقعا عجیبن ! مثلا حسابشو بکن یه جوون ۲۰ ساله که هیچ مشکلی نداره یهو سکته کنه بمیره .
یعنی اصلا قابل لمس نیست برات . ولی ممکنه همین اتفاق واسه خود تو بیفته . رو چه حساب فکر می کنی اینطوری نمی میری ؟ یه کاری رو می دونی انجام دادنش گناهه ولی اهمیت نمی دی . یه کاری رو هم می دونی انجام ندادنش گناهه بازم اهمیت نمی دی . فقط می گی : خوب من الان جوونم . بذار خوش باشم . بابا این حرفا چیه آدم که نباید از الآن به مرگ فکر کنه . بعضیا هم انگار افتادن تو یه دریای مواج . همینطوری اینور و اونور میرن بدون اختیار . میگن : هرچی بخواد بشه می شه من چه کاره ام .
تاتو نخوای هیچی نمی شه . بعضیا معتقدن سرنوشت آدم چیزیه که از اول تعیین شده هیچی هم نمی تونه تغییرش بده . خب حالا ببین من نوعی سرنوشتم اینه که مثلا ۷۰ سال زندگی کنم اگه من الآن تو ۱۸ سالگی خودم رو بندازم جلو تریلی تو اتوبان چون سرنوشتم این نیست نمی میرم ؟ پس من می تونم سرنوشتم رو عوض کنم با ارادم با اختیارم.
ختم کلام : به زندگی امیدوار باش ولی در عین امیدواری جوری زندگی کن که انگار فردا می میری و بخاطر امیدی که داری درست زندگی کن . خودت رو دوست داشته باش تادیگران هم تورو دوست داشته باشن. به خودت شخصیت بده تا برای دیگران با اهمیت باشی . ولی در عین حال خودت رو بهتر از دیگری نبین .
کارهای تو رو چه خوب چه بد اگه همه ی دنیا هم فراموش کنند خدا هیچ وقت یادش نمیره . پس بفهم چی کار می کنی .
در پناه حق شاد باشید
+
نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 2:48 توسط باران
|