تبليغاتX
صد سال تنهایی

 

می‌دانم برآنی که کار به پایان بری      شاید دیریاب باشد و دشوار

گاه تردید که به این همه می‌ارزد ... 

                                                       اما به تو ایمان دارم

و ندارم هیچ تردیدی که پیروز خواهی شد اگر بکوشی

همانگونه که دیگری نمی‌تواند بگوید

                   که چگونه احساسی نسبت به غروب زیبای خورشید داشته‌باشی

به همانگونه دیگری نمی‌تواند بگوید چگونه زندگی کنی

تو آن هنرمندی هستی که باید با دست‌های خود تندیس تجربه را تراش دهی .

  

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 0:28 توسط باران |

قاصدک غم دارم

غم آوارگی و دربدری       غم تنهایی و خونین جگری

قاصدک وای به من ! همه از خویش مرا می‌رانند

همه دیوانه و دیوانه‌ترم می‌خوانند

مادر من غم‌هاست      مهد و گهواره‌ی من ماتم‌هاست

قاصدک دریابم ! روحم عصیان‌زده و طوفانی است 

  آسمان نگهم بارانی است

قاصدک غم دارم ! غم به اندازه‌ی سنگینی عالم دارم

قاصدک دیگر از این پس منم و تنهایی

و به تنهایی خود در هوسی عیسایی

و به عیسایی خود منتظر معجزه‌ای غوغایی

قاصدک حال گریزش دارم     می‌گریزم به جهانی که در آن مستی نیست

پستی و مستی و بدمستی نیست

می‌گریزم به جهانی که مرا ناپیداست

شاید آن نیز فقط یک رویاست ...

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 22:58 توسط باران |