تبليغاتX
صد سال تنهایی

دلم گرفته ...

به اندازه ی تمام لحظه های تنها بودن

به اندازه ی عمق تمنای رها شدن

و به اندازه ی وسعت معنای زنده بودن

دلم تنگ است ...

برای روزهایی که نمی آیند

برای پرندگانی که نمی خوانند

و برای خنده هایی که گریزانند

دلم پریشان است ...

به خاطر درهای بسته

به خاطر یک راز مبهم سربسته

و به خاطر اشتیاقی که به گل نشسته

بغضی است که راه چاره را گم کرده و چشم هایی که نیاز باریدن را به سرحد اوج

 رسانده و انتظار آمدنی که مرا ذره ذره به نابودی کشانده

ولی هنوز هم دلم گرم است ...

به وجود مهربان وجودی که تکیه گاه من و توست

به وجود سراسر جودی که پشت وپناه من و نوست

هنوز هم قلبم می تپد ...

به عشق یک لحظه نگاهی که تمام دنیای من و توست

به امید لطف و شفاعت او که جبران گناه من و توست ...

 

 ...باران...

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 18:32 توسط باران |

آقا به حق زهرا (س) منو ببخش . هزار دفعه عهد بستم و هزار دفعه شکستم .

فقط امیدم به شماست . امیدم رو نا امید نکن . آقا جان میگن اگه شما رو کنار

 نام مادرتون صدا کنیم حتما جواب می دید . پس یابن الزهرا ازم رو بر نگردون .

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 2:16 توسط باران |

خسته شدم از زندگی

کاش می شد نه زندگی کرد نه مرد

کاش جز زنده بودن و نبودن ثالثی هم بود مانده از عدم رانده از وجود

می خوام تنها باشم

نمی خوام تنها باشم

می خوام باشم     نمی خوام باشم

می دونم چی می خوام

نمی دونم چی می خوام

چقدر تلخه به اینجا رسیدن

به بودن و نبودن

به این همه تناقض

...

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 1:9 توسط باران |