تبليغاتX
صد سال تنهایی -

و او مثل همه ی آزپیشگان آن دیار اهلیت وجود داشت.

هویتی مجهول در اهرمن لاخی که صیحه ی پرغریو ضجر هوایش را بلعیده بود.

 از جنس آنها نبود ولی مجبور به بودن .

تمام راه ها سر از ژرفنای مهیبی درمی آوردند که در پوچی محو می شد .

هراس امانش را بریده بود . کابوس فزونبار این قفس وجودش را می فشرد .

آسمان آن دیار آبگون که نه  قیرگون می نمود .

اما باور او فرای این پریشان روزگار چون سراب بود .

در حسرت رهایی در حاشیه های ملتهب باور پرسه می زد .

تقدیر او چیز دیگری بود چون وجودش خواهان جایی دگر بود .

طنین فریادش حصار آفاق را شکست . به ناگاه چشمانش را گشود .

آری !   گم کرده ی خویش را بر فراز آن چرخ آبنوس یافت . 

پر گشود و در آن صولت اهورایی آتشین نفس رهایی یافت ...

          باران

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 2:13 توسط باران |