
و او مثل همه ی آزپیشگان آن دیار اهلیت وجود داشت.
هویتی مجهول در اهرمن لاخی که صیحه ی پرغریو ضجر هوایش را بلعیده بود.
از جنس آنها نبود ولی مجبور به بودن .
تمام راه ها سر از ژرفنای مهیبی درمی آوردند که در پوچی محو می شد .
هراس امانش را بریده بود . کابوس فزونبار این قفس وجودش را می فشرد .
آسمان آن دیار آبگون که نه قیرگون می نمود .
اما باور او فرای این پریشان روزگار چون سراب بود .
در حسرت رهایی در حاشیه های ملتهب باور پرسه می زد .
تقدیر او چیز دیگری بود چون وجودش خواهان جایی دگر بود .
طنین فریادش حصار آفاق را شکست . به ناگاه چشمانش را گشود .
آری ! گم کرده ی خویش را بر فراز آن چرخ آبنوس یافت .
پر گشود و در آن صولت اهورایی آتشین نفس رهایی یافت ...
باران