تبليغاتX

صد سال تنهایی - او می آید ...
صد سال تنهایی

دلم گرفته ...

به اندازه ی تمام لحظه های تنها بودن

به اندازه ی عمق تمنای رها شدن

و به اندازه ی وسعت معنای زنده بودن

دلم تنگ است ...

برای روزهایی که نمی آیند

برای پرندگانی که نمی خوانند

و برای خنده هایی که گریزانند

دلم پریشان است ...

به خاطر درهای بسته

به خاطر یک راز مبهم سربسته

و به خاطر اشتیاقی که به گل نشسته

بغضی است که راه چاره را گم کرده و چشم هایی که نیاز باریدن را به سرحد اوج

 رسانده و انتظار آمدنی که مرا ذره ذره به نابودی کشانده

ولی هنوز هم دلم گرم است ...

به وجود مهربان وجودی که تکیه گاه من و توست

به وجود سراسر جودی که پشت وپناه من و نوست

هنوز هم قلبم می تپد ...

به عشق یک لحظه نگاهی که تمام دنیای من و توست

به امید لطف و شفاعت او که جبران گناه من و توست ...

 

 ...باران...

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 18:32 توسط باران|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت